03081400

از کمد لباس‌ها یک مانتو نارنجی برای کتانی های سفیدم انتخاب می‌کنم. لحظاتی بعد پشت در حیاط ایستاده‌ام و آماده برای تجربه لحظه‌های پر استرس آینده.

نفس عمیقی می‌کشم. بوی فاش درختان سیب را استشمام می‌کنم، همچنین بوی گل‌های تازه، بوی چمن خیس و بعد بوی دریا. سپس به صداهایی که می‌شنوم گوش می‌کنم، صدای آواز بلبلان، چهچهه قناری و صدای قورباغه های کنار برکه.

چشم‌هایم را که باز می‌کنم تصویر ساخته شده از بین می‌رود. پشت درب خانه ایستاده‌ام. بخش‌های مختلف در زنگ زده و آثار کهنه رنگ‌های از بین رفته می‌گوید که زمانی رنگ سبزی بر تن داشته است. ولی قسمت بیرونی آن تمیز و زیبا است. با رنگی یک دست که از دور خودنمایی می‌کند. و طرح هایی با نقش‌های زیبای گل و ماهی.

اکنون نوبت حضور در جامعه است. در میان مردم زیبا، صورت‌های جذاب، لب‌های رژ زده، موهایی که به یک سمت افتاده اند، بدن های ورزشکاری و عطرهای میلیونی. شباهت انسان‌های جامعه‌ام به درب خانمان مثال زدنی است. از بیرون زیبا و از درون زنگ زده.

سری های هندزفری را در گوش‌هایم فشار می‌دهم. صدای موزیک را تا حد ممکن زیاد می‌کنم. آنقدر که اگر کشتی هم بوق بزند صدای آن را نشنوم. هندزفری را گذاشته‌ام تا صدای نفرت شهر را نشنوم. البته که تنفر هم صدا دارد و گوش را میخراشد. فکر کردم کاش یک هندزفری هم برای چشم‌ها طراحی می‌کردند. آن‌ها را بر چشم می گذاشتم تا دیگر صورت دیگران را نبینم. نه صورت‌های متعجب و نه ترسیده را. حتی همان اَی و ایش هایی که هر روزه میشنوم را نمی شنیدم. آن صورت‌هایی که برگردانده می‌شد. و از آن بدتر آن چشم‌هایی که خیره می ماندند.

شاید حتی می‌توانستم صورت یکی از انسان‌ها را قرض بگیرم تا اندکی هم من جای او باشم و هم او به جای من. از دید من به دنیا بنگرد و من از دید او شهر را ببینم.

در را باز می‌کنم و به سمت انتهای خیابان حرکت می‌کنم. به سوپرمارکت که رسیدم پاکت سیگاری می‌خرم. چرا سیگار؟ واقعاً نمیدانم. شاید به این خاطر که می‌دانم سیگار برای سلامتی مضر است. فکر می‌کنم که شاید در این لحظات نیاز باشد که سیگار را هم امتحان کنم. نگاهم در تمام مدت به بسته پاستیل های روی میز دوخته شده است. کارت را میدهم و فروشنده کارت می‌کشد. نه رسید میخواهم نه حتی می‌پرسم قیمت آن چقدر است. حتی اگر به جای بیست هزار تومان دویست هزار تومان کشیده باشد باز هم نمی‌فهمم. حتی برایم مهم هم نیست حتی اگر اشتباه کرده باشد.

سیگار را که روشن می‌کنم دود آن هوای اطراف صورتم را آلوده می‌کند. برای لحظه‌ای خیال کردم که صورتم در دود سیگار ناپدید شده است و دیگر کسی آن را نمی‌بیند. پوزخندی زدم و سعی کردم پک های سنگین تری به سیگار بزنم. قرار بود برای سلامتی ام مضر باشد ولی مگر تفاوتی هم دارد؟ وقتی این تن زیر خاک می‌رود دیگر دلیلی برای خودداری وجود ندارد.

دیگر آزارهای روحی تمام می‌شوند و همه چیز ختم می‌شود. همه چیز را همینجا تمام می‌کنم. آخرین سیگار که تمام می‌شود، ته سیگار را بر روی نرده سرد پل هوایی خاموش می‌کنم. اتوبان مثل هر روز شلوغ است. اتومبیل ها با سرعت زیاد از زیر آن رد می‌شوند. خواننده با تمام قدرت فریاد می‌زد:

Hunt you down without mercy
Hunt you down all nightmare long

با یک جهش خودم را به انطرف نرده می‌اندازم. به ثانیه نمی‌کشد. جیغ بلند ترمز ماشین‌ها و سپس صدای برخورد و تاریکی.

***

کمد لباس هایش را باز کرد. از میان مانتوهایش سیاه را برداشت. با کتانی سیاه، شال سیاه و شلوار سیاه. انگار که به مجلس ختم می‌رود. وقتی همه لباس‌ها سیاه باشند نیازی به نگرانی جهت ست کردن رنگ آن‌ها وجود ندارد.

هنگامی که به پشت درب خانه رسید. نفس عمیقی کشید. در میان نفس کشیدنش بوی روغن سوخته و دود اتومبیل و صدای فحش و ناسزای مردمانی که از هیچ چیزی راضی نمی شدند به گوش رسید. بعد صدای بوق ممتد اتوبوس و صدای غرش اره های برقی و سپس افتادن تنه های درخت زجه زدن گربه مادر بر جنازه سوخته فرزندانش. همان بچه گربه های ملوسی که یک ماه تمام به آن‌ها شیر داده بود به این امید که روزی بزرگ شده و تبدیل به گربه های بالغی همانند خودش شده‌اند. زنجموره گربه همانند موسیقی گریه آوری است که هنگام خاکسپاری عزیزان خوانده می‌شود. انگار که برای فرزندان مراسم گرفته باشد. یک مراسم تک نفره.

ناگهان به خود برگشت. به درب زنگ زده نگاه کرد. درب درونش زنگ زده بود و بیرونش رنگ زده. خوشحال بود. از بیماری ای که روزانه جان پانصد نفر را میگرفت و هزاران نفر را راهی بیمارستان ها می‌کرد. ماسک بزرگ را بر روی صورتش گذاشت. عینک دودی را بر چشم گذاشت. دیگر لازم نبود صورتش را بپوشاند یا نگران عکس الغمل دیگران باشد. بدون دغدغه پا به بیرون گذاشت.

لذت می‌برد حتی میتوانست از چند نفر شماره بگیرد. خنده‌اش گرفته بود. به حال مردمانی که حتی بدون اینکه او را ببینند و بشناسند به او پیشنهاد می‌دهند. شاید به خاطر اندامش یا هرچیز دیگری، برایش مهم نبود.

به سوپر مارکت رفت تا سیگار بخرد. نگاه پرمهر فروشنده را با عشوه خرید و لبخند زد. حتی با در آوردن عینک دودی شانس نمایان کردن چشم‌هایش را به مرد جوان داد. حرفی بین آن‌ها رد و بدل نشد. تنها همان لبخند بود و هیچ.

دوباره هندزفزی را در گوش هایش گذاشت. خواننده می‌خواند.

All these words I don’t just say And nothing else matters

همان مسیر اتوبان را قدم زد. تقریباً به پای پل عابر پیاده رسیده بود.