داستان کوتاه

داستان ساحل صخره‌ای

کنار خیابان ایستاده بود. بادی سرد می‌وزید. یقه پالتو را بالا داد. سیگاری بر روی لب‌های قرمزش گذاشت. فندکی از جیبش در آورد و آتش زد. شعله فندک در چشم‌های سیاهش رقصید. سیگار روشن شد. دود آن به سمت بالا رفت.   آسمان به تیرگی می‌گرایید. ابرها کم کم در آسمان پدیدار می شدند. بر تراکمشان …

داستان ساحل صخره‌ای ادامه »

اتفاقات مزرعه

در کنار پرچین ایستاده‌ام و به گندم‌زار نگاه می‌کنم. باد به میان گندم‌ها می‌وزد. موج ایجاد می‌کند و گندم‌ها را می‌رقصاند. گاوها در حال چرا هستند. با نگاهی احمقانه‌ به اطراف نگاه می‌کنند و در پی یونجه‌ها می‌گردند. هر از چند گاهی ما ما می‌کنند. زیباترین گاو ماده نیز در میان آن‌هاست. ماتیلدا، گاوی قهوه‌ای …

اتفاقات مزرعه ادامه »

اکبر

صدای تیک تاک ساعت دیواری در گوشش طنین انداز است. چشم‌های خود را بسته. باد یخی به صورت و گردنش می‌خورد. لحظه را فراموش کرده دستان خود را به کمر می‌گذارد، باد خنک از درون یقه‌اش به داخل پیراهنش می‌خزد و به زیر بغل های خیسش می‌رود. گویی جان تازه‌ای در جسمش دمیده است. در …

اکبر ادامه »

بغض

روی صندلی چوبی نشسته‌ام. صندلی جیر جیر می‌کند و کمی لق میزند. به محل قرار همیشگیمان آمده‌ام. همان‌جایی که اولین بار زندگی را یافتم. همان‌جایی که شادی حقیقی را تجربه کردم و همان‌جایی که زندگیم تمام شد. با اشاره من کافه چی تهویه را روشن می‌کند. سیگاری روشن می‌کنم. اسپرسویی که سفارش داده‌ام را جلویم …

بغض ادامه »