پروژه استوانه – قسمت اول

تلاش برای بقا 

همانطور که سمندر به سیخ کشیده شده را روی آتش می‌گذاشت ادامه داد: «خبر رسیده که حملات زیاد شده. میگن توی مناطق شمالی یه ارتش سرباز سفالی به حرکت درومدن و هرکی توی شهرها هست رو به سیخ می کشن» 

نگاهی به آسمان کردم. گرگ و میش بود. تقریبا یک ساعتی تا غروب آفتاب بنفش وقت بود و آفتاب زرد هم چهار ساعتی می‌شد که در افق ناپدید شده بود. 

بغل دستی شروع به غر ردن کرد: «باز شروع کردی؟ باز پیش کی رفتی و مختو از این شایعه‌ها پر کرده؟» 

یکی دیگر ادامه داد: «میگن لاشخور هم زیاد شدن» 

تنش در منطقه روز به روز بیشتر می‌شد و من نگران «موکسی» بودم. او به همراه دیگر نیروهای گشتی چند ساعتی بود که برای بررسی منطقه به بیرون از منطقه امن رفته بودند.  

هوا رو به تاریکی می‌رفت. مزخرف‌گویی هوکس و رفقایش تمامی نداشت. با چاقو گوشه‌ای از گوشت برشته سمندر را که روی آتش در حال پختن بود جدا کردم و به قصد رفتن به سمت خوابگاه قدم برداشتم. 

هوکس داد زد: «هی مایک کجا میری تازه به جاهای خوبش رسیدیم» 

و من فقط با دست تکان‌دادن و لبخندی جواب دادم. پایم را که روی پله اول خوابگاه گذاشتم صدای سوت بلندی دشت را پر کرد. منوری به سمت آسمان رفت و نور قرمز بزرگی در فاصله چند کیلومتری روشن ماند.  

نگهبان روی برج داد زد: «درخواست پشتیبانی از شمال» 

با تمام سرعت خودم را به پشت واگن رساندم. هوکس اهرم را کشید و شروع به ریختن ذغالیتو در مخزن واگن کرد. با تکان‌های شدید موتور بخار در حال گرم شدن بود. «سیک» اسلحه ها را از انبار آورد و به من داد و من آن‌ها را کف واگن گذاشتم. 

داد زدم: «یالا هوکس باید سریع راه بیوفتیم» 

«نمیشه موتور فشارش کمه».  

«سیک» و «چوک» داخل واگن پریدند. به کمکش رفتند و سه نفری درون مخزن احتراق ذغال می‌ریختند.  

اسلحه‌ها در واگن را بررسی کردم و برای آن‌ها خشاب گذاشتم. هر کدام را کنار وسایل بقیه گذاشتم. شات‌گان لول کوتاه خودم را بر روی دوشم انداختم. با سوت بلندی بخار از دودکش بیرون زد و واگن به حرکت در آمد.  

همه اسلحه برداشتند و مسلح شدند. به دلیل فشار خوبی که موتور داشت با سرعت بیشتر از معمول در حرکت بودیم. چند دقیقه بعد که به مانند چند سال برایم گذشت به محل رسیدیم. هوکس در میان غرّش موتور فریاد زد:‌ «سربازهای سفالی. ساعت دو. ده ثانیه» 

ترمز کشیده شد و سرعت واگن کم شد. با جهش بلند از واگن به بیرون پریدم. موکسی درگیر با یکی از سربازان بود. شات‌گان را کشیدم و گلوله شلیک شد. برخورد گلوله سر سرباز را به هزار تکه تقسیم کرد. و موکسی تعادلش را از دست داد.  

داد زدم: «گندش بزنن پس بقیه کجان؟» 

سربازان سفالی موجوداتی شبیه به انسان بودند که از سفال ساخته می‌شدند. تنها هنگامی از بین می‌رفتند که به سر آن‌ها شلیک می‌کردیم. این سربازها فقط دو شمشیر سبک داشتند.  

انواع کمیاب ولی قوی آن‌ها به سپر مسلح بودند و به جای شمشیر، یک تبر بزرگ و گاهی هم نیزه در دست داشتند. این سربازها بسیار چالاک بودند ولی کشتن آنها سخت نبود. به تنهایی حریف قدرتمندی به حساب نمی‌آمدند ولی هنگامی که در دسته‌های بی‌شمار حمله می‌کردند، شکست آن‌ها تقریبا غیرممکن می‌شد.  

محل بوجود آمدن آن‌ها ناشناخته بود. ولی شایعه شده بود که در معبد کهن که در شمالی‌ترین نقطه سرزمین قرار داشت ساخته می‌شدند. این معبد کهن در دل کوه‌های پوشیده از برف قرار داشت و برای رسیدن به درب معبد باید از دو هزار پله بالا می‌رفتیم. 

دست موکسی را گرفتم و بلندش کردم. سربازی روبرویم ظاهر شد. شمشیرش به قصد زدن گردنم تاب خورد. بر روی زانو نشستم. لوله شاتگان را به سمت صورتش گرفتم و ماشه را کشیدم. تکه های سفال در هوا پخش شد. 

با هر شلیک سربازان سفالی تکه‌تکه می‌شدند. ولی تعداد آن‌ها زیاد بود. خود را به واگن در حال حرکت رساندیم و سوار شدیم. 

واگن با سرعت به حرکت ادامه داد. صدها سرباز به دنبال واگن در حال دویدن بودند. خوشبختانه به دلیل سنگینی نمی‌توانستند به سرعت حرکت کنند. 

موکسی خود را روی کف واگن انداخت و سرش را روی زانوهایش گذاشت. این برای بار چندم بود که در یک عملیات گشتی معمول سرباز از دست می‌دادیم. به پناهگاه که رسیدیم خواستیم هرچه سریع‌تر گزارش درگیری به مرکز مخابره شود. اما آن‌ها هم مورد هجوم سربازان سفالی قرار گرفته بودند. 

(پایان قسمت اول) 

ادامه دارد 

2 دیدگاه دربارهٔ «پروژه استوانه – قسمت اول»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.