پروژه استوانه – قسمت ششم

قسمت های قبل:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

با صدای فشار گاز در بالا رفت. وارد شهر شدم. شهر همان ظاهر قدیمی را حفظ کرده بود. 

فقط کمی در و دیوار را نو نوار کرده بودند. نزدیک به هفت سال می شد که این شهر را ترک کرده بودم و جزئیات آن به سختی در ذهنم مانده بود.  

اما هنوز هم فروشگاه‌ها در حال فروش اجناس خود بودند. و بار همانطور به همان شکل سابقش وجود داشت. یاد روزهای گذشته افتادم که با رفقا در این بار جمع می‌شدیم و مست می‌کردیم و خوش می‌گذراندیم.  

ولی آن شب سرد زمستانی، همان شبی که روغن در ماشین‌ها یخ زد و بازوها کار نکردند را محال بود فراموش کنم. در آن شب زندگی همه را برای همیشه تغییر پیدا کرد. آن انسان‌های هیولایی و آن سلاح‌های وحشتناک و نعره‌های مردم شهر و تقریبا کشته شدن نیمی از مردم را نمی‌شد از یاد برد و بعد یکباره هیولاها ناپدید شدند.  

آهی کشیدم. به حرکتم ادامه می‌دادم که صدای آشنایی از پشت به گوشم خورد. «مایک، صبر کن خودتی؟» 

برگشتم و نگاه کردم. «جودی نالزمن» دست به کمر ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد. لباس شب یک دست و قرمز و براقی پوشیده بود. مثل همیشه شیک پوش و آماده بود. به او نزدیک شدم: «خانوم نالزمن»  

مرا بغل کرد سرم را روی سینه‌اش گذاشت. «بهت گفتم منو جودی صدا کن» آغوشش گرم بود. «بیا تو» 

اجازه نداد مخالفت کنم. دستم را کشید و به داخل بار برد. دور میز نشستیم. 

«خب تعریف کن. چی شده بعد این همه سال برگشتی اینجا. دلت برام تنگ شده بود؟ هان!» چشمکی زد. خواستم لب باز کنم و جواب دهم. 

ادامه داد: «چیزی نمی‌خواد بگی مایک کوچولو. میدونم دلت برام تنگ شده بود.»  

لبخندی زدم. دستش را گرفتم. «راستش اومدم اینجا تا دنبال یک سری اطلاعات از پدر و مادرم بگردم» 

با نگرانی به چشم‌هایم نگاه کرد. «همونطور که خودت خوب اونا رو میشناسی میدونی چیکار کردن و چقدر بی‌گناه کشته شدن.» 

«می‌دونم ولی من یه بچه معمولی نبودم. بودم؟» 

ناگهان سکوت کرد. او می‌دانست؟ می‌دانست؟ چیزی می‌دانست! سکوتش آزاردهنده بود.  

دست دیگرم را روی دستش گذاشتم. رگ‌های سبز از زیر پوست سفیدش توی ذوق می‌زدند. آثار افزایش سن کم‌کم در چروک‌های زیر چشمش و پوست دستش هویدا بود. «بهم بگو» 

دستش را از میان دستانم کشید. نگاهی به اطراف انداخت. آرام صورتش را به من نزدیک کرد. «اینجا نمیشه در موردش حرف بزنیم. با من بیا» 

دنبالش راه افتادم. از در پشت بار به اتاق‌های خصوصی رفتیم. چند دختر و زن دیگر در راه‌رو بودند که به ما چپ‌چپ نگاه می‌کردند. وارد یکی از اتاق ها شدیم. و در پشت سرمان بسته شد.  

اتاق کوچکی بود و یک تخت و یک میز درون آن بود. روی لبه تخت نشست. اشاره کرد که بنشینم. کنارش نشستم. آهی کشید: «من قسم خورده بودم چیزی نگم. به هیچ‌کس ولی این حق توئه که بدونی» 

چند ثانیه مکث کرد. به روبرو خیره شد: «حقیقت اینه پدر و مادر واقعی تو اونا نبودن» 

از تعجب خشکم زده بود. حس کردم قلبم به تپش افتاده است. ضربان شدید قلبم باعث شده بود به بقیه حرف‌های جودی نتوانم گوش دهم. این حرف‌ها برایم سخت و سنگین بود و به سختی می توانستم آن‌ها را هضم کنم. ناگهان به سمت در نگاه کرد. سر و صدایی از بیرون می‌آمد. جودی با عجله گفت: «زود بیا روم» 

اول نفهمیدم چه می‌گوید. دراز کشید و من را روی خودش کشید. لب‌هایش را روی لب‌هایم گذاشت. کسی در را با لگد باز کرد و داخل شد. بعد هر دو به سمت در برگشتیم. جودی داد کشید: «برو گم شو بیرون دارم کار می‌کنم» 

بعد در به آرامی بسته شد. بلند شدم و در سمت دیگر تخت نشستم. جودی خودش را جمع کرد. «بهمون مشکوک شدن. میدونی اینکه یه نفرو بیاری توی این اتاق و باهاش حرف بزنی خلاف قوانینه.» 

دستم را بالا آوردم و ساکت شد. «نیازی به توضیح دادن نیست. داشتی می گفتی.» 

مجددا آهی کشید: «تورو یه پیرمرد آورد. یه پیرمرد عجیب.  پدرمادرت تورو به فرزند خوندگی قبول کردن. ولی نذاشتن هیشکی بفهمه. دلیلشم این بود بچه خودشون موقع زایمان مرد و همون موقع یه پیرمرد در رو زد و ازمون خواست تورو پیش خودمون نگه داریم. ما هم قبول کردیم» 

«نمیدونی اون پیرمرد کی بود؟» 

سرش را به اطراف تکان داد. «فقط یک چیزی به من گفت که نفهمدیم. ولی به شکل عجیبی هنوز یادمه. گفت: در روز اولین نغمه های فاخته در پایین برج انتظار تو را خواهیم کشید.» 

نمیدانستم یعنی چه ولی باید جوابش را پیدا می‌کردم. بلند شدم. 

چهره جودی حالتی نگران به خود گرفت دستم را گرفت: «کجا داری میری؟» 

«باید برم شاید بتونم سرنخی از اینکه کی هستم پیدا کنم.» 

بلند شدم. تا همینجا ماندنم هم زیادی ریسک کرده بودم. باید به سمت معابد برمی‌گشتم. 

جودی همراه با من بلند شد. به سمتش برگشتم بغلش کردم. «ممنون جودی. واسه ههه چیز» 

«منو یادت نره. بهم سر بزن» 

«به امید دیدار» 

خاطرات کودکی‌ام را در پشت سرم جا گذاشتم. از در بار که بیرون زدم. صد ها سرباز ایستاده بودند؛ آماده برای نبرد. روی اسب ایستاده بودند و اسلحه‌هایشان را به سمت من نشانه رفته بودند.  

یکی از سربازها یک قدم جلو آمد. نسبت به دیگران لباسی تمیزتر و شیک‌تر پوشیده بود. جلوتر آمد: «من دستور دارم تورو به مرکز ببرم. یکی از مهم‌ترین منابع این سرزمین دست شماست. پس بدون اینکه فکر احمقانه‌ای کنی خودتو تسلیم کن» 

پایان قسمت ششم 

ادامه دارد 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.