ملالوالملیک و داستانی دارک

مثال هر روز، چراغ را از نفت سیراب، بر صندلی جلوس کرده و عزم کتابت یک داستان دارک همانند تیره روزی‌های هر روزه خودمان کردم که سید اکبر دق الباب کرد و وارد شد. «چه شده سید؟ این وقت صبح؟» پاسخ دادند که «نامه آمده یا شیخ» «بده ببینم.» داد و گرفتم و رفت. نامه …

ملالوالملیک و داستانی دارک ادامه »

داستان سیما

صدای زنگ تلفن او را از میان افکارش بیرون کشید. «بله؟ سلام سیما. خوبی؟ آره می‌دونم. خیلی خوب. بازم تبریک می‌گم. خداحافظ» و بعد صدای بوق و سکوت؛ با خود فکر کرد که کاش روشی برای احیا این مریض «ایست قلبی» وجود داشت. باد افکارش را برد. برد و برد و برد بیمارستان، بخش اورژانس …

داستان سیما ادامه »

احساسات مبهم

صدای شکستن برگ‌های خشک زیر کفش‌های کتانی‌اش با صدای بادی که از لای شاخه‌ها جریان می‌یافت سمفونی غریبی را اجرا می‌کردند. اما در پشت سر صدای همهمه و خنده سکوت فضا را می‌شکست. کفش‌هایش که سطح آسفالت را لمس کردند. به سمت چپ پیچید دست‌هایش را درون جیب‌هایش گذاشت. یقه کتش را بالا داد و …

احساسات مبهم ادامه »

در باب انسان و انسانیت

پرده اول: به بچه آدم یکبار حرفی را می‌زنند. چه حرف‌های بیهوده‌ای! مگر می‌شود؟ انسان یا همان آدم موجودی است که قدرت تفکر دارد و دارای عقل است. یعنی اینکه چیزی را که میخواهی به او بگویی را باید با منطق به او بفهمانی در غیر این صورت امکان دارد به حرفتان گوش نکند. اتفاقاً …

در باب انسان و انسانیت ادامه »

مهملات یک ذهن آشفته – مهمل شماره یک

در یک تصمیم ناگهانی تصمیم گرفتم که چیزی بنویسم و منتشر کنم. شبیه به همان آزادنویسی‌های روزانه‌ام ولی با کمی نظم و ترتیب در نوشتن. امیدوارم که «مهملات شماره یک» برای کسی آزاردهنده نباشد. گاهی زندگی آن طوری که باید پیش نمی‌رود. بعد آدمی با خودش بر می‌گردد و می‌گوید که این تلاشی که برای …

مهملات یک ذهن آشفته – مهمل شماره یک ادامه »

عصبی بودم، عصبی هستم

«عصبی بودم. عصبی هستم». راه می‌روم. آرام و قرار ندارم. مدام با چشم‌هایش مرا نگاه می‌کند. این تن نحیفی که می‌بینی آدمی است تنها، ایستاده، ولی خسته. همراه با خشم، خشم زیاد، خشم آنی، خشمی غیرقابل کنترل و غیرقابل دیدن. به سمت کمد می‌روم. اسلحه را برمی‌دارم کماکان به من خیره نگاه می‌کند. بر روی …

عصبی بودم، عصبی هستم ادامه »

من شدم خونه امن

قدم‌هایش را به سختی برمی‌دارد. قطرات آب گل‌های روی بدنش را می‌شوید. رادیو فریاد می‌زند: «همه یه جور سهم دارن از این بدن» کنار پنجره می‌رود و نگران به آسمان ابری نگاه می‌کند و کماکان به سختی تلاش می‌کند از میان گل و لای با سرعت بیشتری حرکت کند. پالتو نظامی و کوله بزرگ روی …

من شدم خونه امن ادامه »

سایه سیاه

طول راهرو را با قدم‌هایم به سرعت طی می‌کنم و مدام به پشت سر برمی‌گردم. صورتم خیس عرق و کف دست‌هایم خیس است. حتی دسته چتر درون دستم نیز مدام لیز می‌خورد. انگشتهایم یخ کرده‌‌اند. به سرعت خودم را به خیابان می‌رسانم و روبرویم درون کافه. زوجی نشسته‌اند. مرد دست زن را گرفته است. از …

سایه سیاه ادامه »

رنگ همه چیز سیاه باشد

رنگ، رنگ، همه‌جا رنگ است. نارنجی، زرد، قرمز، آبی، قهوه‌ای، بنفش، صورتی، من از همه رنگ‌ها متنفرم ولی باید از اینجا عبور کنم. قدم‌هایم را بلندتر برمی‌دارم. تنها چیزی را که دوست دارم رنگ‌های تیره است؛ سیاه، خاکستری، سفید. در این دنیای سیاه و سفید چرا باید دیوارها رنگی باشند. چرا باید روزها سنگی باشد. …

رنگ همه چیز سیاه باشد ادامه »

اتانازی – یک مرگ خود خواسته

آرام روی تنگ خم شده بود. و آن را با انگشت نشان میداد. دو چشم دیگر به دو چشم قبلی اضافه شد و دو صورت چسبیده به هم به درون تنگ خیزه نگاه می‌کردند. «ببین چقدر وضعش خرابه» نفر دوم عینکش را روی صورتش جابجا کرد و آهی کشید. «آره هم دم‌خوره داره و هم …

اتانازی – یک مرگ خود خواسته ادامه »