خلسه

خلسه – قسمت ششم (پایانی) – شاید همینطور بهتر باشد

پله ها را دوتا یکی بالا آمد. در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. نه! این نمی‌توانست اتفاق بیفتد. «چرا؟ همچین چیزی مگر ممکن است؟». احساس ضعف و گرسنگی کرد.   به سمت کابینت قدم برداشت. دلش خوراکی شیرین می‌خواست. شروع کرد به خوردن بیسکوییت و کیک‌هایی که […]

خلسه – قسمت ششم (پایانی) – شاید همینطور بهتر باشد بیشتر بخوانید »

خلسه – بخش پنجم – شوخی میکنی دیگه؟

اتومبیلش را در پارکینگ پارک کرد. از پله‌ها بالا آمد. وقتی در راهرو کلینیک قدم میزد منشی‌ها و دستیاران همه به او سلام می‌کردند ولی او به ندرت جواب آن‌ها را می‌داد یا لبخند می‌زد.   تقریبا معروف‌ترین پزشک کلینیک بود و از طرف دیگر پزشک معتمد دادگستری هم بود. دوستان با نفوذ زیادی داشت برای

خلسه – بخش پنجم – شوخی میکنی دیگه؟ بیشتر بخوانید »

خلسه – بخش چهارم – همیشه پای یک احمق در میان است

وکیل به او خیره مانده بود. ریشش را خاراند. سرش را پایین انداخته بود و از زیر میز به پاهایش نگاه می‌کرد. نازنین در حالی که به او زل زده بود دود سیگارش را به هوا فوت کرد. چند ثانیه‌ای این سکوت ادامه داشت. نازنین بدون آنکه چشم‌هایش را او بگیرد خاکستر سیگارش را روی زمین

خلسه – بخش چهارم – همیشه پای یک احمق در میان است بیشتر بخوانید »

خلسه – بخش سوم – دروغگو کیست؟

«وضعمون خوب بود. خوراک و پوشاک و همه‌چی در اختیارمون بود. هر روز صبح صبحونه می‌خوردیم و ناهار و شام هم به راه بود. تنها کاری که لازم بود انجام بدیم این بود که منتظر بمونیم تا شاید یکی بیاد و ما رو به سرپرستی بگیره.  کسایی که اونجا کار می‌کردن هیچ‌وقت نذاشتن بهمون سخت

خلسه – بخش سوم – دروغگو کیست؟ بیشتر بخوانید »

خلسه – بخش دوم – یک واکنش غیرمنتظره

پشت میزش نشسته بود. مشکلی در کدنویسی وجود داشت. سه روز گذشته بود و هنوز آن باگی که باید، اصلاح نشده بود. پس از بررسی مجدد نکاتی را یادداشت کرد و برای همکارش فرستاد. به پشتی صندلی تکیه داد نفس عمیقی کشید. با یک دست بدون این‌که نگاه کند، کشوی میزش را باز کرد دستی بر

خلسه – بخش دوم – یک واکنش غیرمنتظره بیشتر بخوانید »