داستان

عصبی بودم، عصبی هستم

«عصبی بودم. عصبی هستم». راه می‌روم. آرام و قرار ندارم. مدام با چشم‌هایش مرا نگاه می‌کند. این تن نحیفی که می‌بینی آدمی است تنها، ایستاده، ولی خسته. همراه با خشم، خشم زیاد، خشم آنی، خشمی غیرقابل کنترل و غیرقابل دیدن. به سمت کمد می‌روم. اسلحه را برمی‌دارم کماکان به من خیره نگاه می‌کند. بر روی […]

عصبی بودم، عصبی هستم بیشتر بخوانید »

پروژه استوانه – قسمت اول

تلاش برای بقا  همانطور که سمندر به سیخ کشیده شده را روی آتش می‌گذاشت ادامه داد: «خبر رسیده که حملات زیاد شده. میگن توی مناطق شمالی یه ارتش سرباز سفالی به حرکت درومدن و هرکی توی شهرها هست رو به سیخ می کشن»  نگاهی به آسمان کردم. گرگ و میش بود. تقریبا یک ساعتی تا

پروژه استوانه – قسمت اول بیشتر بخوانید »

داستان خلسه – بخش اول

ساعت دیواری نه شب را نشان می‌داد. موقع تعویض شیفت بود. مثل هر روز دفتر را امضا و از همکاران خداحافظی کردم. بالاخره امروز هم تمام شده بود. وقت آن بود که به خانه برگردم، دوش بگیرم و کمی استراحت کنم. واقعا کار در این آشغال‌دانی بی‌خود بود.  درآمد خوبی داشتم. ولی مدام با دیگران

داستان خلسه – بخش اول بیشتر بخوانید »

مانع

کاغذ سفید روبروی من است. تلاش میکنم چیزی بنویسم. سعی میکنم افکارم را مرتب کنم و آن‌ها را آرام آرام بر روی کاغذ تزریق کنم. روی صندلی کمی جابجا می‌شوم. فایده‌ای ندارد. بلند می‌شوم و از اتاق بیرون میزنم. قدم میزنم. یک فنجان قهوه می نوشم. دوباره برمی‌گردم. دو فنجان آب می‌نوشم. دوباره می نشینم.

مانع بیشتر بخوانید »