پروژه استوانه – قسمت سوم

قسمت‌های قبلی را خوانید:
قسمت اول
قسمت دوم

قسمت سوم: اینجا رازی پنهان است

«عقب که نمیتونیم برگردیم. تنها راهمون اینه مستقیم بریم سمت خرابه ها» 

راست میگفت. پشت سرمان میدان جنگ بود. هوا رو به تاریکی میرفت. و فقط یک راه داشتیم. آن هم پیش رفتن در آن سرزمین نفرین شده بود. 

خورشید بنفش هم غروب کرده بود و فقط ماه در آسمان بود با رنگ آبی ملایمش. شب‌های اینجا را دوست داشتم. هرچند که شب‌ها بسیار خطرناک بودند. 

صدایی آمد همانند زمزه آرام. موکسی دست به اسلحه برد. آرام دستم را بر روی دستش گذاشتم. «صدای باده؟» 

زمزمه‌وار گفت: «از این صدا اصلا خوشم نمیاد» 

شبیه صدای زنی بود که آرام زیرلب آواز می‌خواند و صدایش در صدای باد گم می‌شد. آنقدر محو که مشخص نمی‌شد چه می‌خواند. 

سوارکاری از دور دست ظاهر شد. صدای آواز همچنان از دور شنیده می شد. ظاهرا اسب سوار آرام به ما نزدیک می شد. چون خبری از تکان های شدید نبود.  

در نور مهتاب سخت می‌شد تشخیص داد که کیست. در هر صورت آماده بودیم در صورت لزوم از خودمان دفاع کنیم. 

سرعت سوارکار بیشتر از حدی بود که به نظر می‌آمد. در کسری از ثانیه به ما رسید. موکسی را به یک سمت هل دادم و خودم نیز به طرف سمت مخالف شیرجه زدم. 

سوارکار به سرعت از کنارمان عبور کرد. اسب روی هوا شناور بود. حدس زدم او یک ساحره است. مسیر را دور زد و برگشت. ولی این‌بار قبل از رسیدن به ما اسب زیر پایش ناپدید شد. بر روی دوپا فرود آمد. تنها توانستم دو خنجر را در دو دستش تشخیص دهم.  

بدنی بدون فرم داشت. انگار که در تاریکی مطلق سعی کنی صورتی را تشخیص دهی. اما هوا آنقدرها هم تاریک نبود. ساحره با پرشی بلند به ما رسید. ضربه خنجرش را دفع کردم. خودم را عقب کشیدم.  

به سرعت شات‌گان را از غلاف درآورده و شلیک کردم. تیر از میان ردای سیاه و ریش ریشش رد شد. انگار که به یک پرده نازک شلیک کرده باشم. بسیار سریع و خشن بود. حرکاتش نرم و به مانند باد بود. انگار هیچ وزنی نداشت. تنها میتوانستم ضربات پیاپی‌اش را دفع کنم. حتی فرصت حمله به ما نمی‌داد.  

از میان درختان کسی بیرون پرید. فقط خودم را عقب کشیدم. تیری از اسلحه شلیک شد و به بدن ساحره خورد. جیغ بلندی کشید. به‌ خود پیچید اما به نبردش ادامه داد. تازه وارد و ساحره با هم درگیر شدند و ضربه بی امان شمشیرهایشان همانند موسیقی با ریتم تند آهنگ‌های راک دهه هشتاد بود.  

به ساحره از سمت دیگر حمله‌ور شدم. ضربات مرا دفع کرد. تازه وارد گرد سفیدی به هوا پاشید و بعد در کسری از ثانیه چیزی آتش گرفت. شعله‌های سفید درخشان زبانه کشید. ردای سوارکار آتش گرفت. آتشی سفید و عجیب که زیر نور مهتاب درخشش چشمگیری داشت. 

 جیغی کشید و قدیمی به عقب جست و اسب زیر پایش ظاهر شد و فرار کرد. و به سرعت در تاریکی شب ناپدید شد.  

تازه وارد را می‌شناختم. همان دختر موقرمز بود که در پادگان دیده بودیم. با همان بی‌تفاوتی‌اش گفت: «اینجا خیلی خطرناکه نمی‌تونین همینجوری اینجا قدم بزنید» 

حتی در لحنش ذره‌ای هیجان دیده نمی‌شد انگار نه انگار که حریفی قدر را فراری داده بود. 

اولین سوالی که به ذهنم رسید را پرسیدم: «اون چی بود؟» 

طوری به سمتم برگشت و نگاه کرد انگار که از فضا آمده باشم: «شوالیه سرگردان»  

بعد چانه‌اش را بالا گرفت، گویی چیز جدیدی را فهمیده باشد.  

«فک کنم از کل قطار فقط ما سه نفر موندیم. من خودمو معرفی نکردم. می‌تونین جی صدام کنید. کاملش میشه جنکسین. ولی شما همون جی صدام کنید» 

«منم مایکم، اینم موکسیِ» 

«شما باید از نگهبانای پایگاه شمالی باشید. دنبالم بیاین باید یه سرپناه پیدا کنیم تا دوباره یه هیولای دیگه پیداش نشده» 

موکسی که تا آن لحظه ساکت بود: «شما نگهبان معمولی نیستی» 

پوزخندی زد: «نه عزیزم نیستم. من شکارچی هیولام» 

ناگهان دلیلی منطقی برای چالاک و زیرک بودنش در ذهنم نقش بست. بعد فهمیدم چرا با شنیدم اخبار بد اصلا هیجان‌زده نشد. شاید آن‌ها از مدت‌ها قبل همه چیز را می‌دانستند. 

پرسیدم: «اون شوالیه که به قطار حمله کرد چی بود؟» 

همانطور که قدم میزد با همان لحن آرام گفت: «غول دیزلی نسل سوم. کوچیکترین و ضعیف‌ترین غولی که مستقیما از دنیای کهن میاد» 

«صبر کن ببینم یعنی اون شایعاتی که میگن خدایان کهن دوباره بلند شدن و میخوان سرزمین رو پس بگیرن درسته» 

«نمیدونم چی شنیدی ولی خدایی وجود نداره. چندتا بی‌کله وحشی مثل خود ما هست که دنبال زمین بیشترن، تنها فرقشون اینه اونا یاد گرفتن چطور هیولا از جهان های دیگه احضار کنن» 

«سربازای سفالی؟»  

«چقدر سوال میکنی!‌ یه جادوگر در پیت داره اونا رو احضار می‌کنه.» 

موکسی دوباره سوال پرسید: «اگه میگی درپیت چرا ما نمی‌تونیم مثلشون احضار کنیم» 

«چون یه بیشعوری پنجاه سال پیش قلب جادویی شهر رو دزدید و برد که تسلیم خدایان کهن کنه. یک استوانه که از دنیای دیگه اومده بود. با اون می‌شد همه چی رو احضار کرد. بعد برد تو یکی از معابد همینجا و ناپدید شد» 

«تسلیم کنه؟» 

«یه یارویی بود به اسم مکس بی‌کله. البته کله داشت ولی مغز نداشت.» 

«بعدش چی شد؟» 

«هیچی در معبد پشت سرش بسته شد و دیگه هیچکس نتونست بازش کنه» 

«آدرس معبد رو میدونی؟» 

دستش را کشید به سمت انتهای جاده. ساختمانی بزرگ بود. ساخته شده از سنگ. سنگ‌ها روی هم چیده شده بودند. بزرگتر از هر سازه ای بود که تا آن زمان دیده بودم. شبیه به استوانه بزرگی بود. وقتی به ساختمان رسیدیم. با در بزرگی روبرو شدیم.  

جی گفت: «هیچکس نتونست این درو باز کنه با اینکه طلسمش خیلی ساده است. ولی توی کتابهای قدیمی گفته شده فقط کسی که خون پاک داشته باشه میتونه این درو باز کنه» 

«خون پاک؟» 

جی آهی کشید: «منظور خون نیمه انسانه. مثلا یکی که حاصل رابطه یک نیمه خدا و یک انسان باشه. خب حالا که تا اینجا اومدین بیاین یه امتحانی کنیم. ضرر نداره. بیا دستت رو بزار اینجا. این جملات رو تکرار کن» 

جلو رفتم دستم را بر روی دستگیره گذاشتم. جملات را با صدای بلند تکرار کردم. «اوفنه دی تو و بیته» اتفاقی نیوفتاد.  

گفتم: «فایده نداره»  

جی گوشش را به دیواره نزدیک کرد: «صبر کن. یه چیزی شد. نگاه کن. نوشته‌های روی در دارن پررنگ میشن. طبق متون یه نوشته بالای در ظاهر میشه فقط کسی که خون پاک داره میتونه اون رو ببینه و بخونه. اگر چیزی میبینی بخونش» 

خط‌ها به روی دیوار کهنه حرکت کردند و بعد به هم متصل شدند. با صدای بلند تکرار کردم: «ون سیدای سین کامن سی بیت هیغاین» 

زمین لرزید. صدای غرش بلندی از دیوار آمد. با صدای مهیبی در باز شد. صدایی در سرم یپیچید که به من حرف می‌زد.  

رو به هر دوشان گفتم: «یه صدایی داره با من حرف می‌زنه. مدام تکرار میکنه. افراد غریبه وارد نشن. این نظر خدایانه» 

جی سری تکان داد: «پس ما هم به نظر خدایان احترام می‌گذاریم. همینجا منتظرت می‌مونیم.» 

قدمی به درون برداشتم. در پشت سرم شروع به بسته شدن کرد. از درون دیوار چرخ‌دهنده عظیمی بیرون زده بود که با کمک نوار بزرگی به در متصل بود.  

غرشی شنیده شد. بازوها به کمک سیستم بخار کار می‌کردند. این سیستم را به خوبی می‌شناختم. همانی که شهر مرکزی با آن ساخته شده بود. 

(پایان قسمت سوم) 

ادامه دارد 

2 دیدگاه دربارهٔ «پروژه استوانه – قسمت سوم»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.